تُف
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 7:42
زندگی خسته کننده تر از تصوراتِ منه !
هعی
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 7:42
موهاش ریخت ، دسته دسته ...
جانا ...
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 12:33
که جانانم بگیر جانا من از جانم پشیمانم
نقطه سرِ خطِ بودن
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 23:34
یه دفتر زرد میخری با یه خودکارِ آبی ، روزِ اول بعد از حذفِ بلاگِ ... برای اولین بار 48ساعت دووم اوردی و حذفش کردی . به خودت افتخار میکنی بخاطر این 48ساعت و از خودت متنفری بخاطر این 48 ساعت . شروع میکنی به نوشتن ، یه روز ، دو روز ، یه صفحه ، دو صفحه . حرفات انگاری رو کاغذ نمیشینه . چقدر بد خط شدی تو ...
ماساژ را جدی بگیرید
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 23:33
هر مردی برای اینکه شوهر خوبی برای زنش باشه ، باید یه ماساژورِ حرفه ای باشه ، و بالعکس .
باش
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 23:33
کتاب باش نه سیگار ...
بارها مرده ام و نمرده ام
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 9:03
بارها خودمو از پنجره ی اتاق پرت کردم پایین و تنها خسارتیِ که به بدنم وارد شده، جوشای عصبی روی پیشونی و چونم بوده ... وضعیت خوبی نیست !
مرا به من باز مده
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 0:24
من و تو عینِ همیم
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 0:24
+تو چرا باید ساعت پنج صبح به من فکر کنی؟ -من فقط فکر میکنم من و تو عینِ همیم
جراحی قسمت دوم
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 14:43
نیم ساعت توی اتاق دکتر منتظرش بودم . با دستیارش میخندیدیم و حرف میزدیم . تمام خنده هام عصبی بود . استرس داشتم . صلوات میفرستادم و آیت الکرسی میخوندم . بلند شدم گوشی مو چک کنم ببینم خواهری تماس نگرفته ، دکتر اومد . گفت کجا خانوم خانوما ؟ گفتم میترسم . دارم سکته میکنم گفت ترس نداره ، چشاتو ببیند زود ت...
جراحی قسمت اول
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 7:58
اینجانب در مطب دکتر به سر میبرم و منتظرم تا سوزن مورد نظر در لثه های نازنینم فرو رود . بسیار ترسیده ام و ... هم اکنون مرا صدا زدند و گولم زدند . گفتم کاش این آمپول بی حسی منقرض میشد ، گفت خب ژل میزنم برایت .گفتم میشود؟ گفت شما دستور بدهی چرا نشود . ژل زد و بعدش دو عدد آمپول فرو کرد در لثه هایم . نام...
:/
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 20:35
گِریَم میاد
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 20:35
کلافه و سردرگمم کلافه و سردرگم تر از همیشه
❤❤
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 7:25
زیاد مُردم برای کمی زندگی کردن در کنار تو ...!
چگونه استنبولیِ شفته درست کنیم
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 7:25
ساعت حدود یازده بود که تلفن به صدا در اومد . برادر پدری بود . :سلام خوبی؟ ... :همه خوبن سلام دارن .... :غذا درست میکنم ... :استنبولی ... :کی؟ ... :بیا دنبالم پس ... :میبینمت منظور پدری از استنبولی میپزم ، خورد کردن پیاز و ریختن روغن توی ماهی تابه بود . به دو اومد تو اتاق و با فاطمه فاطمه گفتناش اتاق...
بیمارستانِ فیاض بخش
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 16:09
وارد بیمارستان که شدم یادِ دوران جنگ زده ی بعد از انقلاب افتادم. شب بود.ساعت حدود ده ... شاید هم یازده. جلوی اورژانس عده ی زیادی ایستاده بودند و یه حالت بدی به آدم منتقل میکردند. یک مریض روی برانکارد در حال جان دادن بود و به سرعت به طرف بخشِ ویژه منتقل میشد. ترسیده بودم و حتی نمیتوانستم آب گلویم را ...
آخرین انار دنیا
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 16:08
+میتونم بگم قلمش حسادت برانگیزهِ ...
همین قدر احمقانه
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 16:08
دوستت دارم و از دور کنارم هستی یاسر قنبرلو
عشق معجزه میکنه
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 16:08
بچه تر که بودم تفکراتِ مسخره ای داشتم که برای خودم اصلا مسخره نبود . مثلا چهره برام خیلی مهم بود ، به طوری که نمیتونستم با آدمای زشت ارتباط برقرار کنم . این خصوصیت شده بود جزئی از من به طوری که همه میدونستن من نمیتونم با آدمای زشت کنار بیام . همیشه فکر میکردم پول خیلی مهمه . خونه و زندگی نشون دهنده ...
کی تموم میشه این کابوس؟
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 13:57