وارد بیمارستان که شدم یادِ دوران جنگ زده ی بعد از انقلاب افتادم. شب بود.ساعت حدود ده ... شاید هم یازده.
جلوی اورژانس عده ی زیادی ایستاده بودند و یه حالت بدی به آدم منتقل میکردند. یک مریض روی برانکارد در حال جان دادن بود و به سرعت به طرف بخشِ ویژه منتقل میشد.
ترسیده بودم و حتی نمیتوانستم آب گلویم را قورت بدهم.
یک بیمار با لباس های اتاق عمل ، با پاهایی که به جای کفش کیسه ای آبی به تن داشت و دستی که خونی بود به سمت در خروجی میرفت.
پیرمردی با لباس بخش در حیاط مشغول پیاده روی بود و عده ای روی زمین کنار درختان پیک نیک گذاشته بودند.
بیمارستان ، یک بیمارستانِ دولتی بود و این اولین باری بود وارد بیمارستان دولتی میشدم.
برگشتنی ، دم در عزا بود و صدای گریه های مردانه ای به گوش میرسید . تکه داده بودند به دیوار بیمارستان و شانه های مردانه شان در پس زجه هایشان تکان میخورد...
ترسناک بود خیلی..گویی پسره 25سالشان فوت شده بود ...
ترسناک بود خیلی... آنقدر که تا صبح عرق کنان کابوس دیدم و چند بار از خواب ِ گریه ام پریدم ...
برچسب:
نویسنده: آرمان سلیمانی