این روزا روال زندگیم یکم عوض شده در اصل این مکان زندگیمه که عوض شده . در واقع چند روزیه که نقل مکان کردم به خونه ی خواهری و اینجا زندگی با وجود ابعاد کوچیک خونه بزرگ تر به نظر میرسه . وقتم برای زندگی بیشتره انگار و این وقت زیاد همش اختصاص پیدا کرده به کتاب خوندن . به جز از کل خوندن .امشب رسیدم صفحه ی 230کتاب و این خودش معجزه است بعد از وقفه ی چند ماه ای که بر سر منِ کتاب خون و دور افتادن از کتاب هام افتاده بود . کتاب لذت بخشیه و واقع کیف میکنم از خوندن تک تک واژه هاش . به نظرم نویسنده اش ی نابغه است با به کار بردن همچین وآژه هایی و ساختن همچون جملاتی .
از علاقه ی شدیدم به گل بگم و اینکه الان مادر چندتا بچه ام و خب هر روز دورشون میگردم و براشون اسفند دود میکنم تپ و تپ .
امشبم که سانی پاکوتاه رو به فرزند خوندگی قبول کردم . و خیلی خوشحالم از داشتن این همه گل و مادر شدنم *_*
ی سری مشکلم هست مثل افسردگی مادرم و گریه های گاه بیگاهش و پیریِ ذهن پدرم و ی سری از این دست مسائل که سعی میکنم بهشون فکر نکنم تا از نظر روحی اسیب نبینم .
همه چی خوبه و من احساس ارامش دارم .
همین .
برچسب:
نویسنده: آرمان سلیمانی