خرید بک لینک

ساعت حدود یازده بود که تلفن به صدا در اومد . برادر پدری بود .

:سلام خوبی؟

...

:همه خوبن سلام دارن

....

:غذا درست میکنم

...

:استنبولی

...

:کی؟

...

:بیا دنبالم پس

...

:میبینمت

منظور پدری از استنبولی میپزم ، خورد کردن پیاز و ریختن روغن توی ماهی تابه بود . به دو اومد تو اتاق و با فاطمه فاطمه گفتناش اتاق و گذاشت رو سرش ...

فاطمه ام زیر پتوی گرم و نرمش ، رو به روی کانال کولر ، مثل ی پری خوابیده بود نمیدونم چطور دلش اومد اونجوری از خواب بیدارم کنه ، اونم فقط برای اینکه غذا درست کنم .

با وجود اینکه اصلا دلم نمیخواست ، از خواب نازم دل کندم و به طرف آشپزخونه رفتم .

هیچ کاری نکرده بود . فقط پیاز رو گذاشته بود سرخ بشه و سیب زمینی ارو نگینی کرده بود .

سیب زمینی آرو ریختم توی پیازا تا سرخ بشن و بعدش گوجه رنده کردم .

گوجه هارو تَف دادم و آبش که تموم شد قاطی سیب زمینی آ کردم .

برنج و گذاشتم روی گاز و همه ی اینارو قاطی برنج کردم .

اول اینکه برنج از دیشب خیس خورده بود و ابش اصلا برای استنبولی مناسب نبود . دوم اینکه سیب زمینی آ سرخ شده بود و دیگه آبی به خودش نمیگرفت .

به یه جایی از کار رسیدیم که برنجا له شده بود اما هنوز قابلمه پر از آب بود . هیچی دیگه آبکشی کردم و آب اضافه شو ریختم دور .

دم کنی گذاشتم و با وجود اینکه میدونستم شفته شده باز امید به یه استنبولی دون و خوشگل داشتم .

نیم ساعت که گذشت با ی الویه ی بهم چسبیده طرف بودم . وای انقدر بد بود که نشستم بالای سرش و گریه کردم . به عمرم همچین استنبولی درست نکرده بودم .

همون موقع زن داداشم زنگ زد و گفت چه بوی استنبولی پیچیده تو راه پله ها. منم گریه ام شدت گرفت . من گریه میکردم زن داداشم بلند بلند میخندید میگفت تو خلی ...

پدری که اومد ، با برداشتن در قابلمه تنها جمله ای که گفت این بود :شانس آوردم عموت دعوتمو قبول نکرد وگرنه آبروم رفته بود با این دختر بزرگ کردنم ...

بعدشم یه چیزایی گفت راجبه خونه ی شوهر و اینا که من سعی کردنم نشونم .

فقط صدای برادرمو شنیدم که گفت مگه خونه شوهر باید غذا بپزه؟ پس شوهره چیکاره است؟ خودش میپزه دیگه ...

همچین برادر فهمیده ای دارم من و همچین پدر شاکیِ .

خواهری میگفت خوشمزه است و پدری اصلا نخورد و مادر میگفت دستت درد نکنه دختر گلم چقدر خوب و دون شده

خودم لب نزدم . میدونم خواهری میخواست من و دلداری بده کاملا مشهود بود .

تا شفته پلویی دیگر شمارا به خدای بزرگ میسپارم

برچسب: نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 7:25

صفحه بندی