نیم ساعت توی اتاق دکتر منتظرش بودم .
با دستیارش میخندیدیم و حرف میزدیم . تمام خنده هام عصبی بود . استرس داشتم . صلوات میفرستادم و آیت الکرسی میخوندم .
بلند شدم گوشی مو چک کنم ببینم خواهری تماس نگرفته ، دکتر اومد .
گفت کجا خانوم خانوما ؟
گفتم میترسم . دارم سکته میکنم
گفت ترس نداره ، چشاتو ببیند زود تموم میشه
از اینا گذاشتن رو صورتم که ی گردی داره و فقط دهنم معلومه . این و که گذاشت سکته تر کردم ..
دقیق متوجه نشدم اما یه کارایی با لثه هام کرد که درد داشت . خیلی . وقتی نخ برداشت برای بخیه زدن تازه فهمیدم چه خاکی به سرم شده .
زیاد طول نکشید. پارچه رو برداشت و گفت تموم شد ، درد داشت ؟ چیزی حس کردی؟
نمیتونستم حرف بزنم وگرنه فحشی بود که بارش میکردم . نکبت ...
ازم پرسید سرت که گیج نمیره؟ گفتم نه . ولی به محض اینکه روسریِ خونیمو دیدم سرم گیج رفت .
بعدم با ی دستمال کاغذی صورتمو پاک کرد و دستمالِ خونی شد . وقتی توی آینه خودمو دیدم به واقع وحشتناک شده بودم . هم لبام پف کرده بود هم زرد شده بودم قدِ آفتاب ...
یه ذره که بهتر شدم رفتم پیش دکتر . شروع کرده از فایده های این جراحی برام حرف میزنه . برگشته میگه بخیه هاتو بکشم لبخندتم قشنگ تر و دلبرتر میشه .
من فقط نگاش کردم ، با همون صورت زرد و لبای سفید شده ...
برام قرص نوشت و گفت ده روز دیگه میبینمت .
درد داره . خیلی .. هنوز زردم ، سفید و بی حال !
برچسب:
نویسنده: آرمان سلیمانی