خرید بک لینک
وقتی خیلی بچه بودم دچار بیماری مالیخولیا شدم . یک دختر بچه ی رویا پرداز که همه ی آرزوهاشو در قالب داستان بیان میکرد .زندگیِ واقعیم با اون چیزی که دوستای دبستانم ازم میدونستن خیلی فرق داشت . انقدر که شبیه قصه ها بود .
یه مدت که گذشت ، خوشبختیم تکراری شد . نه تکراری ، مسخره شد ، مضحک شد . حالم از خودم بهم خورد . از این همه دروغ از پنهان واقعیت . از خودی که اصلا شبیه خودم نبود . آنقدر از این وضعیت خسته شدم که بزرگترین تصمیم زندگیمو گرفتم . تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت دروغ نگم . حتی سر کوچیکترین چیزا .
از وقتی دروغ گفتن رو ترک کردم. حتی یه دروغ هم نگفتم . حتی یه دروغ کوچیک. از همون موقع ام هیچ دروغی رو باور نکردم . یعنی نمیتونم باور کنم کسی دروغ بگه . نمیتونم کسی و متهم به دروغ گویی کنم . به نظرم هیچ دلیلی نداره آدم دروغ بگه . نمیتونم درک کنم آدم هایی رو که سر هر چیز بزرگ و کوچیک دروغ میگن .
وقتی رتبه ی خانم جیم رو فهمیدم . با وجود اینکه اصلا قابل باور نبود ، با وجود اینکه میدونستم درس نخونده ، حتی لای کتاباشم باز نکرده ، باور کردم . باور کردم و کلی براش خوشحال شدم . برای اون خوشحال و برای خودم ناراحت . با تموم وجودم غصه دار شدم . غصه دار شدم از عدالت خدا .اونشب تا خود صبح با خدا حرف زدم و کلی گلایه کردم . که چرا . چرا اون با این وضع درس خوندن باید این رتبه رو بیاره و من با وجود تلاشم رتبه ام دلخواهم نشه .
هیچ کس رتبه شو باور نکرده بود . همه میگفتن دروغ میگه . من میگفتم چرا باید دروغ بگه؟ دلیلی برای دروغ وجود نداره . حتی به این نتیجه رسیدیم که شاید سوالارو خریده . پیش خودمون فکر کردیم حتما دوس پسرش پارتی داشته و سوالارو براش خریده . با وجود این هنوز همه تو شوک بودیم . آخه رتبه ی سه رقمیِ زیر 200 برای رشته ی تجربی ، برای کسی که رتبه ی سالِ گذشته اش شش هزار بوده اونم با سهمیه ، اصلا قابل باور نیست .
امروز متوجه شدیم رتبه ی اصلیش هشت هزار بوده ، همچنان با سهمیه ی جانبازی . باز هم شوکه شدیم . شوک شدم که چرا باید همچین دروغ گنده ای رو بگه . اونم ی دختر بالغ با نوزده سال سن . چرا باید به فکر آینده اش و اومدن جوابِ انتخاب رشته نباشه؟ اصلا چرا باید خودشو جای یکی دیگه جا بزنه؟
همچنان توی شوکم و بخاطر گلایه های اون شبم از خدا شرمسارم . فکر کنم خدا توی این مسئله حوصله داشته و عدالت کمی رعایت شده .
البته خوشحال نیستم که رتبه اش انقدر زیاد شده . برعکس ناراحتم که چرا سه سالِ زندگی شو پای دوست پسراش گذاشته و با وجود پول و تیپ و قیافه ی اوکیش همچنان پشتِ کنکور مونده . حیفِ زندگیش و خانومیش ...

برچسب: نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 14:57

صفحه بندی