دارم به امروز فکر میکنم ، به اینکه چطوری ثانیه هام پشتِ هم غیب میشن و کاری از دستم برنمیاد ، به اینکه چطور میتونم شاد نباشم یا خیلی نخندم یا خوش نگذرونم .
راستش احساس میکنم شاد بودن رو از یاد بردم ، یادم رفته چجوری خیلی خوشحال باشم یا خیلی بخندم یا خوش بگذرونم شاید هم از اول بلد نبودم بالاخره هر چیزی بلدی میخواد و شاد بودن هم استثنا نیست .
کم کم دارم آدم بی ذوقی میشم ، نسبت به همه چی و شاید همه کس .قبلنا خیلی ذوق داشتم برای همه چی ، نسبت به الان از زیبایی کمتری برخوردار بودم اما به شدت برای خودم ذوق داشتم ، هر جا میرفتیم ی عالمه عکس میگرفتم و کلی کیف میکردم از خودم و وجودم .اما الان خیلی کم پیش میاد جمله ی یه عکس ازم بگیر رو به زبون بیارم ، یا از دیدن دوستام خیلی ذوق کنم یا کنارشون خیلی بخندم و خوش بگذرونم .
همه چی ساکن شده ، خنده ها کوتاه و کم جون .شادی ها گذرا و سطحی ، خوشم که دیگه عمدتا نمیگذره .
امروز با رفقا بیرون بودم ، همه میدونن رفقای من شهرزاد و زهراساداتن . رفتیم بیرون بدون اینکه هیچ برنامه ای داشته باشیم سر از ی کافه توی فردوسی دراوردیم و چشم بهم زدیم پاستای عربیاتا روی میزمون بود ، آنقدر تند بود که همراه با هر لقمه ای که قورت میدادیم سه لیوان آب میخوردیم .بعضی از کافه ها غذاهاش عجیب بیخوده ، زشته 25تومن پول سیب زمینی بدی و با نصفِ یک سیب زمینی ِ متوسط و کمی سس مواجه بشی .
هنوز مشغول سوختن بودیم که فیلم مادر قلب اتمی روی پرده ی سینما اکران شد ، اعتراف میکنم که یکی از چرت ترین فیلم های عمرم بود که حتی ارزش 5دقیقه دیدن نداشت .
مشغول غرولند بودیم که سر از کافه نال دراوردیم ، راستش رو بخواید گشنه بودیم .گشنگی هم که بد دردیه .
خلاصه که مدام در رفت و آمد سعی در خوش گذروندن داشتیم که درست نمیدونم چقدر در به ثمر رسوندش موفق بودیم البته که خیلی پول خرج این شادی کردیم ولی خب شادی ها گاها خریدنی نیست .
برچسب:
نویسنده: آرمان سلیمانی