تا آنجا که یادش می آید ، کمتر کسی محبت مادرانه اش را جبران میکرده و دستِ نوازش بر موهای تا نصفه حنا بسته ی سفیدش میکشیده است .آن وقت ها گاهی صدای گریه اش موقعِ ظرف شستن به گوش میرسید و لرزشِ شانه هایش ستونِ خانه را به لرزه می انداخت .وقتِ پیری شده بود و به وقتِ پیری از آنچه باید شکسته تر و لبریز تر مینمود .حالش خوب نبود و با کوچک ترین توویی ، اخم هایش درهم فرو میرفت و دلش در دریایی از آه غرق میشد . خواب را بر بیداری ترجیح میداد و تا میتوانست در لاکِ چروکیده ی غمین خود پنهان میشد . هیچ کس نمیدانست که این همه غصه و حسرت چگونه در زنی به این وقت جای میگیرد و چگونه از پا درش می آورد ، آن وقت ها فکر میکردند همه چیز حاکی از یک افسردگی مقطعی است و خودش خوب میشود .
زمان که گذشت افسردگیش که حاد تر شد ، مرد که کمتر دوسش میداشت و کمتر مادر بچه هایش را نوازش میکرد ، اثراتِ آلزایمر پدیدار شد .
آلزایمر غمگین ترین بیماریِ روز دنیاست ، آنقدر غمگین که آدمی را به یک باره صد سال پیر میکند و به یک باره تر هزار سال چروکیده .
خودش میگوید ، اگر بیشتر دوستم میداشتند ، اگر بهوقتِ پیر دستانِ سرد و لرزانم را میگرفتند و گرم میکردند . اگر یک شب تا به صبح جبرانِ تمام شب زنده داری هایم را لالایی میخوانند و نوازشم میکردند . هیچ وقت به غمی چنین دچار نمیشدم .
چشمانِ نمناکش را پاک میکند و عکسِ دختر و پسرِ به خارج رفته اش را نشانمان میدهد .
راستش همه چیز از یک بی توجهی ساده شروع میشود و به جایی میرسد که پیرزن اسمِ فرزندانش را نیز به خاطر نمی آورد .
برچسب:
نویسنده: آرمان سلیمانی