خیلی نگام نمیکنه ، حتی وقتی مشغولِ رانندگی و هیچ ماشینی جلوش نیست ، حتی وقتی با سرعت کمی میرونه و اگر دستاش روی فرمون نباشه هم هیچ اتفاقی نمی افته ، خیلی نگام نمیکنه حتی وقتی کنارم نشسته و تصویر مقابلش ی شهر به وسعت دریاست که حتی اگه تا ابد اونجا بشینه این شهر همینی هست که هست ، بزرگ ، بی نهایت ، ترسناک.
نگام نمیکنه حتی اگه سرم روی شونه اش باشه و فاصله ی صورتمون قدِ چند بند انگشت .
نگام نمیکنه اما وقتی نگام میکنه دنیا به قشنگیه روز اولش میشه ، به قشنگی روزی که هنوز اینجا بهشت بود ، وقتی نگام میکنه انقدر همه چی خوب میشه انقدر همه چی به اوج خودش میرسه که کاش اصن دنیا تو یکی از همین نگاه کردنا به پایان برسه .
نگام که میکنه قند توی دلم آب میشه ، قبلنا نمیدونستم قند توی دل آب شدن ینی چی ، الان با تموم وجود میدونم .راستش همون ذوق مرگ شدن ِ،همون که یهو ی چی ته دلت خالی میشه .همون که انگار ی چی وول میخوره توی دلت ، ی چیزی مثه ی نطفه .نطفه ای که از محبت یه آدم تشکیل شده ، نطفه ی دوست داشتنش که انقدر عمیق شده رفته ته دلت و با هر نگاه ، هر تلنگر کوچیک بزرگ و بزرگ تر میشه .
نگام که میکنه ... نگام که میکنه ... چشاش واقعا پدرمو در اورده . حتی ی لحظه از ذهنم پاک نمیشه ، ی پلک بهم زدن هم نیست که نگاهش نیاد جلوی چشام .
چشاش به تنهایی برای تا ابد نگه داشتنِ این مهر و محبت این دوست داشتن کافیه.حتی اگه خیلی نگات نکنه . . .
برچسب:
نویسنده: آرمان سلیمانی