خرید بک لینک

قطعا امروز یکی از بی حوصله ترین روزای زندگیمه ، از اونجایی که پریودم و ی دردِ خفیفی زیر دلم پیج میخوره این بی حوصلگی کمی طبیعی و از اونجایی که دو روزه سرکار میرم و روزام از حالت عادی و معمول خودش خارج شده این بی حوصلگی کاملا طبیعیه .

حالا بی حوصلگی ی طرف ، بغضِ توی گلوم ی طرف .معلوم نیست چشام چشونه ، فرت و فرت پر از اشک میشن و کافیه چپ نگاشون کنم تا شر شر بزنن زیر گریه .مسخره شدم اما اینم کاملا طبیعیه .

البته که بغضِ گیر کرده میون گلوم و اشک های ریز ریزم اصلا مسئله ی مهمی نیست چرا که خستگیِ روحم مسئله ی مهم تری نسبت به همه ی این هاست . در واقع دچار ی خستگی روحی شدم .نفسم بالا نمیاد .روحم گوشه گیر شده و دلش میخواد همه اش بخوابه ، تاحالا روحتون گوشه گیر شده؟

حالم ی جوریه که دلم میخواد تا ته دنیا سکوت کنم ، برم زیر پتو و دست به هیچ کاری نزنم و این در صورتیه که ی خروار تمرین ویولن ریخته سرم و امتحاناتم پشت سر هم باعث شرمندگیم میشه .

وضعیت خوبی نیست از اونجایی که هیچ رغبتی برای ساز زدن ندارم و درسای تلنبار شدم فرت و فرت بهم زبون درازی میکنند.از طرفی هم سر کار و خستگی صبح زود بیدار شدن که بسیار باهاش ناآشنام .

وضعیت خوبی نیست و این خودش نوید وضعیت خوب آینده است .میدونم که اتفاقای خوبی در راهِ ، نه تنها دلم بلکه چشم و روح و جسمم روشنِ :)

وضعیت خوبی نیست یا در اصل وضعیت سفیده . سفیده مطلق ، بی حرکت و ساکن ...که خودش در پی ی وضعیتِ بدتری به اینجا رسیده و قراره به سر و سامون برسه .

درست میشه همه چی مگه نه؟

برچسب: نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 17:42

صفحه بندی