پشتِ میز یه کافه توی ولیعصر نشسته کنارم و دستشو گذاشته زیر چونه اش ، نگام میکنه و چشاش انقدر قشنگه نگاهش نمیکنم .
نصفِ موهام ، نصفِ صورتمو پوشونده و یکی از چشمامو پنهون کرده ، همون طوری که دستش زیر چونشه میگه موهات چقدر لخته . نگاش میکنم و لبخند میزنم .
بیشتر زل میزنه و بیشتر چشماش قشنگه ، صورتشو میاره نزدیک صورتمو موهامو فوت میکنه :)))
میگه جلوی چشاته ، بذار چشاتو ببینم ...
برچسب:
نویسنده: آرمان سلیمانی