شبای پاییز که طولانی تره ، نبودِ یار همچین تو چشم تره ، پررنگ تره ، دلگیر تره . اصن پاییزی که شبآش تو بغلِ یار زمستون نشه ، پاییز نی که تیکه ای از جهنمِ ، بی عطر ، بی حضور ، بی لبخند ...
حالا خودت نیستی ، خیالت که هست. خدا رو صد هزار مرتبه شکر هنوز قدرت تصورم در حدِ فیلم سه بعدی تصویر سازی میکنه. خودت که نیستی ولی عطرت که هست ، نگاهت که از گنجِ نگاهم نرفته. دستام که دستاتو فراموش نکرده .
اصن کی گفته خودت نیستی؟ تو الان اینجایی ، درست کنار من . روی تخت ، زیر ی پتو . سرم روی سینته . گفته بودم عاشقِ غرق شدن تو جنگلِ آمازونِ سینتم؟ گفته بودم اصن فدای موهای فرفریِ پشمالویِ سینه ی ستبرتم؟ گفته بودم ، نگو نگفتی !
نفس که میشی ، صدای قلبت که میاد ، اصن میدونستی صدای قلبت آرمش بخش ترین صدای دنیاست؟ حتی از صدای دریا بهتره ، یا صدای خش خشِ برگای پاییزی ، یا صدای بارونِ ریز ریز ِ بهاری وقتی میخوره به پنجره. . . آدم دلش میخواد کار و زندگی نداشته باشه از صبح تا شب سرش رو سینه ی تو باشه ،قلبت تالاپ تولوپ کنه ،آدم ذوق مرگ بشه .چی دارم میگم من ، این خودش کاره ، زندگیهِ ... پ زندگی چیه؟ سرت رو سینه ی یار باشه ، قلبش تیک تیک بزنه و لبخند بزنی از خوشی ...زندگی همینه دیگه .
لبخند رو لبامو میبینی؟ تو اینجایی درست نزدیک شونم ...