طبق معمول همیشه که با گذاشتن چهارپیمانه پلو خودش را از درست کردن غذا معاف می کند . این بار هم پلو های دم نکشیده اش روی گاز دیده میشد .
از خودش خبری نبود و پدری دم گاز ایستاده بود .
گفتم خورشتش کو؟
گفت ساعت 2است . خورشت از کجا بیاورم؟
در یخچال را باز کردم و لوبیاهای تازه سرخ شده ی مادری را پیدا کردم . به پدری گفتم بیا لوبیا پلو بپزیم . موافق نبود اما خب موافق شد .
زیر پلو را خاموش کردیم تا آبش تمام نشود . درش را گذاشته بودیم و از درونش خبری نداشتیم .
مواد لوبیا پلو که حاضر شد ، در قابلمه را برداشتم و با پلویی آماده ی دم کشیدن رو به رو شدم .
کار از کار گذاشته بود و حتی اگر آب هم درونش میریختیم کارساز نبود .
مواد را قاطی برنج کردیم و منتظر ماندیم .
نیم ساعتی که گذشت با لوبیا پلویی رو به رو بودیم وارفته ، درهم و له .
آنقدر بی مزه که حتی با سالاد فصل هم قابل خوردن نبود و آنقدر خوشمزه که بشقاب پدری دوبار پر و خالی شد ...
دو قاشق نخورده بشقاب را کنار زدم و خودم را با سالاد سیر کردم . پدری گفت چرا نمیخوری؟
گفتم میلم نمیکشید ، خیلی له است
لبخند زد و گفت شب هم همین غذا را میل میکنید:)
بعد دکترم میگوید چرا من هر دفعه تو را میبینم لاغر شده ای :|
برچسب:
نویسنده: آرمان سلیمانی